آنچه تنها در ذهنت نگه می داری را دوست من نمی فهمم

دیگر سکوت معنی گذشته ها را نمی دهد

سرشار از سخنان ناگفته نیست

برای بیان افکار و احساساتت دنبال راه چاره دیگری باش

دیگر نگاه ها تحمل کشیدن بار دوست داشتن ها را ندارن

دوست من!

این روزها دوست داشتن هم معنی دیگری می دهد

دیگر دوری ها عیار مرد و نامرد نیست

فرصت دلتنگی نمی دهد

از این دنیا، من دلخوش به مشتی کلمه بودم

این روزها دیگر کلمات هم معنی خود را از دست داده اند

آدمها این روزها بیش از همیشه فقیر و تنهایند

این روزها دیگر انسان هم معنی انسان نمی دهد......

از مجموعه یادداشت های خودم برای خودم- سدره

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت 16:47 |
سلام به همه دوستان

امروز بعد از مدتها آمدم به وبلاگم سر بزنم، دلم براش تنگ شد، نمی دونم شما هم همین حسی رو که من به این فضای مجازی دارم، به وبلاگتون دارید یا نه؟، که متفاوت از همه فضاهای مجازی دیگه یک جورایی حریم خصوصی تو و نوشته هات،

این مدت که نبودم اتفاقات خوبی در زندگیم افتاده، خدا راشکر، اتفاقاتی که دوستشون دارم و امکان تجربه های جدید و رشد را برام به وجود آوردند.

این روزها همش چشم به راه نشانه ای خدام و این که هنوز میشه به این زندگی امید داشت.

برام دعا کنید........ 

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 و ساعت 10:13 |

گذشت یا گذر؟

حتما تا حالا براتون اتفاق افتاده که در لحظه هایی از زندگیتون نسبت به کسی یا

اتفاقی یا ... از خودتون گذشت نشون داده باشید

برای خود من هم این موضوع اتفاق افتاده، اما امروز می خوام با خودم صادق باشم،

با اینکه من گذشت کردم یا گذر


بین این دو فرق بزرگی هست و من فکر میکنم که بیشتر از گذشت، گذر کردم


حقیقت تلخیه!!!!


دلم برای خودم می سوزه وقتی فکر میکنم بهش


حتما می تونید حدس بزنید چرا؟


+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 12:22 |

پنج وارونه چه معنا دارد؟


خواهر کوچکم این را پرسید


من به او خندیدم، کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم، گفت: دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو

می داد


آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید! بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم، سقف کوتاه دلت را خم کرد، بیگمان میفهمی پنج وارونه چه معنا

دارد.


از نوشته های زنده یاد دکتر شریعتی



+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 12:16 |
امروز می خوام کمی درد دل کنم...

اغلب اطرافیان من معتقدند من آدم عجیب و غیر قابل پیش بینی هستم و در واقع این ویژگی باعث می شه که ارتباطات خوب من محدود باشند، (البته این به این معنا نیست که من آدم منزوی هستم در واقع با درصد بالایی از اطمینان می شود گفت که با حجم زیاد آشنایان وقت چندانی برای خودم ندارم) اما آنچه باعث این برداشت می شود این است که افرادی که من در مواقع بحرانی در مشکلات خودم شریکشون میکنم خیلی کمند و این افراد به نظرمن قابل اعتمادند.

بگذریم از این حاشیه ها چیزی که می خوام بگم اینه به نظر شما ما آدمها چرا این قدر به هم گیر می کنیم اینکه چه ویژگی های رفتاری دارم شبیه به همان مکالمه های خاله زنکی دختر صغری خانم قدش کوتاه پسر حاج عباس درازه و ...نیست

اینکه من با چه روشی زندگی می کنم به نظر شما شخصی نیست اینکه من با زندگیم چه جوری برخورد می کنم چی؟

اگر این طوریه علم جامعه شناسی و روان شناسی و ... این وسط چی مگن؟

اگر اینا چیزی نمیگن، پس زندگی گروهی و اجتماع و روابط انسانی و... چی می شه؟

واااااااااااای

 

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در چهارشنبه هشتم تیر 1390 و ساعت 9:38 |
روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد.

 انسانها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را

همینجور حاضر و آماده از دکانها می خرند. اما چون دکانی نیست که

 دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست...

تو اگر دوست می خواهی،

خوب منو اهلی کن

چند تا سوال دارم؟

۱- به نظر شما آدمها هنر می کنند که کسی را که دارای ویژگی های خوب اجتماعی، مالی،فیزیکی... دوست می دارند

۲- آدمها چه جوری بدون اینکه از هم سر در بیارن با همدیگه ارتباط دارند؟

۳- فکر می کنی حوصلشو داری؟

اهلی کردنو می گم...

۴- به نظر تو اهلی کردن یعنی چی؟

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 16:12 |
و عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس....

 

 

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 15:59 |

چاره حتما جز این است که ناله شبگیر کنیم

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت 9:58 |
گاهی با خودم فکر می کنم که درد انسان آنجایی آغاز شد که زندگی گروهی را شروع کرد.

آن لحظه ای که من را به ما تبدیل کرد.

گاه با خودم می اندیشم که روح هایمان آن چنان گره خورده که دردهایمان را نه پایانی هست و نه مرهمی...

دردم می آید.......

گاهی دوست دارم که نیاندیشم

تا نباشم

از مجموعه یادداشت های خودم برای خودم- سدره

تا ما نشوم

دردم می آید

 

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت 9:49 |
فردا روز پدر، اما من نمیدونم به مادرم باید تبریک بگم یا به پدرم

روز مادر هم همین مشکلو داشتم

نمیدونم چی میشه که پدرا می شن پدر و مادرا می شن مادر

فرقشون چیه؟ مخصوصا الان

بچه که بودم همیشه فکر میکردم مردا قوی اند، بیشتر از زنا می فهمن،مهربونن، تو کنار اونا هم آرامش داری، هم به همه آرزوهات می رسی،تازه تو دنیا همه زنا یک مرد دارن

الان که بزرگ شدم فهمیدم زنای زیادی ممکن یک مرد داشته باشند و همیشه از خودم پرسیدم اون چیزی که زنای زیادی یک دونشو دارن همون مرده، تازه فهمیدم کنار مردا اصلن نمیشه آروم شد، آرزوهاتم که یا باید به گور ببری یا دست به دامن کرام الکاتبین شی یا دستتو به زانوهات بزنی که تو همه اینا سومی راه مطمئن تریه، حالا نقش مردا این وسط چیه هنوز نفهمیدم و خیلی چیزای دیگه راجع به مردا که قرار کشف کنم....

خلاصه توی دنیایی که مرداش با زناش فرقی ندارن تو تکلیفت با خودت روشن نیست که مردی؟ زنی؟ یک موجود تازه کشف شده ای

همه ایناشم قبول....... وظایفت چیه؟

من امروز رو مثل هر سال به پدرم تبریک میگم اما نمیتونم چشمامو رو خیلی چیزا ببندمو به مادرم تبریک نگم....

+ نوشته شده توسط مسافر کوچولو در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 و ساعت 16:32 |


Powered By
BLOGFA.COM